تبليغاتX
طنین آیه های مقدس
طنین آیه های مقدس

و شاید در لحظه هایی به ضرورت،غم را به عقب بنشانند،آنقدر که امکان به آسودگی نفس کشیدن پدید آید.

Home Email Archive Designer
شرم تان باد ای خداوندان قدرت
شرم تان باد ای خداوندان قدرت
بس کنید
بس کنید از اینهمه ظلم و قساوت
بس کنید
ای نگهبانان آزادی
نگهداران صلح
ای جهان را لطف تان تا قعر دوزخ رهنمون
سرب داغ است اینکه می بارید بر دلهای مردم،سرب داغ
موج خون است این که می رانید بر آن کشتی خودکامگی،موج خون
گر نه کورید و نه کر
گر مسلسل هاتان یک لحظه ساکت می شوند
بشنوید و بنگرید
بشنوید این وای مادرهای جان ‌آزرده است
کاندرین شبهای وحشت سوگواری می کنند
بشنوید این بانگ فرزندان مادر مردهاست
کز ستم های شما هر گوشه زاری می کنند
بنگرید این کشتزاران را که مزدوران تان
روز و شب با خون مردم آبیاری می کنند
بنگرید این خلق عالم را که دندان بر جگر بیدادتان را بردباری میکنند
دست ها از دست تان ای سنگ چشمان بر خداست
گر چه می دانم
آنچه بیداری ندارد خواب مرگ بی گناهان است،وجدان شماست
با تمام اشک هایم باز نومیدانه خواهش می کنم
بس کنید
بس کنید
فکر مادرهای دلواپس کنید
رحم بر این غنچه های نازک نورس کنید
بس کنید

شرم تان باد ای خداوندان قدرت

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه هشتم دی 1388 ساعت 1:49 بعد از ظهر توسط سالومه |


هی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم  و وضع مان این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است!

نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن ...

استاد دکتر علی شريعتي

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 ساعت 8:19 بعد از ظهر توسط سالومه |


 صداي برگها را مي شنوي

              كه غمگينانه مي نوازند   

                              آهنگ شكستن را؟

من دختركي هستم كه

                              آرام و كسل                           

                              در محبت خواب آلود پاييز 

                                                           فرو رفته ام

نگاه غريبانه ام تا عمق مرداب زمان

                به دنبال آخرين حباب ماهي ها

                                          به غروب پاييز و غنچه هاي باد

                                                                                  گره خورده!

نيمكت چوبي فرسوده           

                              كنار بيد پير

                                     سالهاست به انتظارم

                                                                           آرام خفته

                و من به اميد نسيمي دوباره

                                   تارهاي تنها ييم را پاره پاره مي كنم . . .

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388 ساعت 0:32 قبل از ظهر توسط سالومه |


 

دنگ...، دنگ....

ساعت گیج زمان در شب عمر 

می زند پی در پی زنگ.

زهر این فکر که این دم گذر است

می شود نقش به دیوار رگ هستی من.

لحظه ام پرشده از لذت

یا به زنگار غمی آلوده است.

لیک چون باید این دم گذرد،

پس اگر می گریم

گریه ام بی ثمر است

واگر می خندم

خنده ام بیهوده است.

 

دنگ ...، دنگ...

لحظه ها می گذرد.

آنچه بگذشت نمی آید باز .

قصه ای هست که هرگز دیگر

نتواند شد آغاز.

مثل این است که یک پرسش بی پاسخ

برلب سرد زمان ماسیده است.

تند بر می خیزم

تا به دیوار همین لحظه که در آن همه چیز

رنگ لذت دارد،آویزم،

آنچه می ماند از این جهد بجای:

خنده ی لحظه ی پنهان شده از چشمانم.

و آنچه بر پیکر او می ماند:

نقش انگشتانم.

 

دنگ...

فرصتی از کف رفت.

قصه ای گشت تمام.

لحظه باید پی لحظه گذرد

تا که جان گیرد در فکر دوام،

این دوامی که درون رگ من ریخته زهر،

وا هاینده از اندیشه ی من رشته ی حال

وزرهی دور و دراز

داده پیوندم با فکر زوال.

 

پرده ای می گذرد،

پرده ای می آید:

می رود نقش پی نقش دگر،

رنگ می لغزد بر رنگ.

ساعت گیج زمان در شب عمر

می زند پی در پی زنگ:

دنگ...، دنگ...

دنگ...

 

                  سهراب سپهری   

عكس قلب

    

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388 ساعت 8:47 بعد از ظهر توسط سالومه |


فرصت ها و لحظه ها عین حباب در برابر چشم هایم جان می دهند..

تابستان می رود و پاییز  از در می آید.

پاییز که می آید  حباب لحظه ها  ، بی بهار می شکند

 و رد پای آزردگی ، بر جان می نشیند

رد پایی که با عشق نیز سامان نمی گیرد!

آه ! کلمات از طعم نگاه زرد رنگ پاییز،

بوی محبت را نمی نویسد

اما  مانند همیشه می مانم با دست های ابتری

 که جای زخم های کهنه دل آزردگی و دلتنگی را

 از جان هیچکس نمی توانم بزدایم...

 

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388 ساعت 4:13 بعد از ظهر توسط سالومه |


به سرت که می زند

در خیابان می مانی

و به چراغ سبز خیره می شوی

که در چشم هایت باغی  بروید

تو را به انگشت نشان می دهند

نه،

دوستت که ندارند

به رویاهایشان نیز

راهت نمیدهند

طوری نگاهت می کنند که انگار

به کودکی هایشان زخمی زده ای

تورا به انگشت نشان می دهند

تا سنگ شوی

بتراشند،شکلی شوی

که سالها بخندانیشان

سبز می رود

و تو هنوز نگاه می کنی

که در چشمهایت باغی بروید!؟

پسر!

چرانمی خواهی بفهمی

سبزت نمی خواهند!

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 ساعت 9:52 بعد از ظهر توسط سالومه |


گفت:

کسی پرسید:

بهترین مرگ کدام است ؟؟

گفتم: مرگ در زمان.

یعنی که در حال حرکت بمیری در زمان.

عین پرنده ای که در آسمان می میرد.

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388 ساعت 6:38 بعد از ظهر توسط سالومه |


تنها کافی است فنجانی قهوه تلخ بنوشی و

جهان را از یاد ببری

عابران از شیشه نگاهت می کنند

می روند و باز می گردندند

و باز از شیشه نگاهت می کنند

فنجانی قهوه تلخ می نوشی و

سر فرود می آوری

در پیشانی بلندت

اتفاقی ساده می افتد

طره ای موی لخت

می لغزد و می ماند

عابران هنوز نگاهت می کنند

در پیشانی دنیا

اتفاقی ساده می افتد

بر میز فرو می افتی و می مانی

عابران به شیشه می چسبند

بینی های پهنشان

چشم های بازشان

در پشت میز

جهانی تلخ خم شده است.

 

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388 ساعت 5:16 بعد از ظهر توسط سالومه |


گفت کسی در گورستانی

سخت میگریست و می گفت:

کاش به بهشت می رفتم

گفتم:روسپی پیری در فلان جا در حال مرگ است

دامنش را بگیر که او به مقصد تو می رود

 

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388 ساعت 6:38 بعد از ظهر توسط سالومه |


 

  همه منتظر بودند تا بیاید مثل همیشه

اما خبری از او نبود

همگی نزد خداوند رفتند و عرضه داشتند  نیامد

جواب رسید: او خواهد آمد چون غیر از من کسی را برای گفتن درد دلش ندارد

ناگهان صدای جیک جیک گنجشک تنها  همه را غافلگیر کرد

با صدایی آمیخته با بغضی غریب لب به شکوه گشود:

خداوندا تو با داشتن این چنین جاه و جلایی

چرا لانه کوچک مرا خراب کردی؟جایی از تو تنگ کرده بود؟

و...

همگی در سکوتی معنادار فرو رفتند

نا گهان خطاب آمد :

تو در خواب بودی  ماری در کمین تو بود

آهسته آهسته خود را به تو نزدیکتر میکرد

به باد دستور دادیم وزیدن کند تا لانه‌ات واژگون شود و تو از خواب غفلت برخیزی

تا مبادا دست مار به تو برسد...

گنجشک سر در گریبان اندوه فرو برد و بدون کلامی پر گشودن آغاز کرد...

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387 ساعت 5:21 بعد از ظهر توسط سالومه |


Home | Archive | Email